|
در تنم رقصيد و آتش وار طوفان آفريد او كه طوفان را چنين گيسو پريشان آفريد! هيزمي انبوه در جان و تنم انباشت و آتشش زد تا اجاقي در زمستان آفريد مي رسانَد ما دو تا را در خم يك شب به هم او كه ابروهاي پيوسته فراوان آفريد! او كه بعد از رنج كابوس زمستان، بي دريغ اتفاقي تازه در آغوش گلدان آفريد وسعت دنيا براي عشقمان كافي نبود پس نشست و فال ما را توي فنجان آفريد قهوه اش را هم زد و ما را به رقصي ناگهان... قهوه اش را هم زد و رقصي دو چندان آفريد! مكث كرد و دكمه هاي ذهن خود را باز كرد ما دو تا را در دوبيتي هاي " عريان " آفريد!!! عشق، سردش شد سپس با آخرين كبريت خود كاج جشن كوچك ما را چراغان آفريد!!
دل سروده ای است که نمی دانم می توان نام شعر را بر آن نهاد یا نه؟ اما دلتنگی های شاعری است که کلبه ی دلش را خانه تکانی کرده است و... زِ هر شكوفه گلي دميده ، سلام باران به گل رسيده دوباره گلدان كنار ايوان، گرفته ميلاد نورسيده! من اتفاقي شبيه سيبم، اگر كه محجوب و دلفريبم خدا به آغوش نا شكيبم، چه عطر شيريني آفريده پر از قيامم پر از قنوتم ، اگرچه من زاده ي هبوطم صداي هر ناله ي سكوتم، به سمت هفت آسمان وزيده منم كه خمر سبوي تاكم، منم كه معجون آب و خاكم شرابم اما حلال و پاكم، كه نور حق بر تنم دميده نه آفتابم نه ماه تابان، درخت صبرم در اين بيابان كه دست بخشنده ي بهاران ، لباس بخت مرا بريده زدام صياد غم جدايم، پرنده اي از قفس رهايم كه آسمان روي شانه هايم ، غرور بال و پري كشيده نه آفتابم نه ماه تابان، من آتشم در دل زمستان منم سرود بلند انسان، حقيقتي در دل قصيده!
"صبرا" "شتیلا" فلسطین قافیه هایش را نمی بازد! فلسطین شاعر خوبی است کودکان این شهر از حفظ بلدند غزل سنگهایش را که از منجنیق گلویش... و مثنوی های داغش را که سوزانده است دهان انجمنهای ادبی عرب را!! شاهنامه اش شاهکاری است که رستم ها و سهراب هایش آفریدند!! فلسطین شاعر خوبی است! وزن سنگهایش را در شعر می ریزد آن قدر سنگین که گاه کمر شعرهایش را می شکنند و شعرها سپید می شوند. سپیدتر از انکه پیراهن احرام شهیدی نباشند!!! "ردیف" شهدایش را که جلو بروی در صناعت هر بیت می مانی!! فلسطین شاعر خوبی است امّا جنگ یادش نداد صلح را با"سین "یا"صاد"بنویسد اصلاَ چه فرق می کند "درد" از هر طرف که بنویسی"درد" است!!!!
شعرها را به داغي عظيم سياه بپوشانيم ماه در حلقۀ گیسوش به دام افتاده چشم این دهکده بر ماه تمام افتاده! هر ستاره كه شبي خواست به پايش برسد عاقبت سوخته و از سر بام افتاده! چشمهایش چقدر حال قشنگی دارند مثل دو حبّۀ انگور به جام افتاده خم ابروش اگر قوس کمان نیست ولی ذوالفقاری است که از دست نیام افتاده دستها خوشۀ انگور که از شانۀ تاک رگ یک حادثه در دست کدام افتاده آب را ریخته در جام دو دستش اما: این حلالی است که بدجور حرام افتاده! چه پیامی است که زیباتر از آن ممکن نیست گرچه دو واژه از این متن پیام افتاده!!!
بادها آتشی تر از آنند،گره از روسری ات وا نکنند در شب گیسوان موّاجت، شور و جنجال ها به پا نکنند دختر دامن تو را وقتی باد هر شب به رقص می آرد پس چگونه انارهای قشنگ ، دستهای تو را حنا نکنند!! کم نخواهد شد از قشنگی هاش، نقشۀ "تاغ"های دامانت ابرهای حسود هم هرچند به لباس تو اعتنا نکنند!! خنده هایت، قنات پرآبند، کوزه ها از لب تو می نوشند و محال است چشمه های لبت، حاجت تشنه ای روا نکنند ظهر داغ تن تو را هر روز بادبادک به خواب می رقصد کودکان گرچه گوشهایش را حلقۀ گوشواره ها نکنند!! با چنین گیره ای که می بندی با پر گل انار بر موهات بادها از چه رو بپرهیزند، عطر گیسوت را رها نکنند!!!
ضرب المثلت کرد و کشاندت به مثل ها
مضمون تو را ریخته در بحر رمل ها چشمان تو ایهام و لبت صنعت تلمیح تا خلق کنند از قد و بالات غزل ها لرزید دلم از گسل بین دو پلکت خوابیده عجب زلزله ای زیر گسل ها پس خواست که فالم ته چشمان تو شیرین حل کرد در این قهوه ای تلخ ،عسل ها چه قوس و تراش و هیجانی به تنت ریخت تا که سرجاشان بنشینند هبل ها فرزند خلف باش برای پدر عشق بیچاره تو را ساخته با حداقل ها
از آبی چشمت دلم بدجور می ترسد!
ماهی همیشه از لباس تور می ترسد شاید لباس کهنه ای هستم که بعد از این از اتفاق وصله ی ناجور می ترسد! با آتش داغی که شهریور به تاک انداخت لبهای عقل از بوسه ی انگور می ترسد خورشید هم باشی برایم دردسر داری!! چون سایه ای که از خیال نور می ترسد پلکی مزن! در چشمهایت بچه گنجشکی از میله های پشت یک هاشور می ترسد موسیقی شادی است در بزم شما شاید وقتی که تار نازک سنتور می ترسد!!! به قمصر پیراهن من دل مبندی که این باغچه از چشمهای شور می ترسد در خاطرات زرد کندوها نمی ماند وقتی گلی از عشق یک زنبور می ترسد دریای چشمت جای خوب و مطمئنی نیست وقتی که ماهی از لباس تور می ترسد!! در شهر تریاها به یادت قهوه می نوشند چه فال هایی کولیان از راه می آرند تا در خیابان "ولی عصر" بفروشند از "یوسف" گم گشته ای که نه! نمی آید تا کلبه ای که ساکنانش سخت مدهوشند آخر چگونه راه را پیداکند یوسف؟! وقتی چراغ کلبه های شهر خاموشند چون کولیانی خسته از این رفت و آمدها این جمعه ها تا کی غریب و خانه بر دوشند؟! تو از صدای گرگ و میش شهرمان انگار فهمیده ای آوازهای شهر مغشوشند اما همیشه ندبه ها دلتنگتان هستند اما همیشه ندبه ها در حال چاووشند پس نه! هنوز این شهر دنبال تو می گردد هرچند گرم بازی "یادم فراموشند"
فرات گم شده در جزر و مدّ قامت ها
و رنگ حادثه دارد شب قیامت ها! بلال های سیاه نگاهشان بستند نماز خوف و رجا را به قصد قربت ها!! کنایه در خم ابرو٬ جناس بین دو چشم که شعر سرزد از آغوش این صناعت ها! به اصطکاک دو لب در تب اذان انگار گرفت از لبشان آسمان حرارت ها چه جام های قنوتی که پر شد از انگور و تیرها به دهان ریختند شربت ها و تیر خورد به جام قنوتشان آن وقت چه جام ها که شکست و شکست حرمت ها نماز آخر این دشت هم شهید شد و بریده شد رگ تسبیح و ریخت رکعت ها!!!
داشت می رفت سراسیمه به دریا بزند
تا مگر نیل گلی بر سر موسی بزند! نوح باشد بزند کشتی این مشک به آب تا چنین نوح از این حادثه ها جا بزند یوسفی باشد و هی نور که از پیرهنش آنچنان ماه که چشمان زلیخا بزند! جرات هیچ پلنگی نرسیده است که دست- به تن ماه شب چارده ی ما بزند از لبش علقمه ها آب بنوشند سپس تشنگی طعنه به سیرابی لبها بزند مشک آهو شد و آهسته لب چشمه رسید چشم صیاد به این صید مبادا بزند! صید لب تشنه حرام است مبادا تیری آهوی تشنه لب قصه ی ما را بزند تیر از چله رها شد و چه پایان بدی: تیر می رفت به اقبال خودش پا بزند!! |