تبليغاتX
اشک قو
از آبی چشمت دلم بدجور می ترسد!

ماهی همیشه از لباس تور می ترسد

شاید لباس کهنه ای هستم که بعد از این

از اتفاق وصله ی ناجور می ترسد!

با آتش داغی که شهریور به تاک انداخت

لبهای عقل از بوسه ی انگور می ترسد

خورشید هم باشی برایم دردسر داری!!

چون سایه ای که از خیال نور می ترسد

پلکی مزن! در چشمهایت بچه گنجشکی

از میله های پشت یک هاشور می ترسد

موسیقی شادی است در  بزم شما شاید

وقتی که تار نازک سنتور می ترسد!!!

به قمصر پیراهن من دل مبندی که

این باغچه از چشمهای شور می ترسد

در خاطرات زرد کندوها نمی ماند

وقتی گلی از عشق یک زنبور می ترسد

دریای چشمت جای خوب و مطمئنی نیست

وقتی که ماهی از لباس تور می ترسد!!

 | 

 

در قهوه ها دنبال صید بچه خرگوشند!

در شهر تریاها به یادت قهوه می نوشند

چه فال هایی کولیان از راه می آرند

تا در خیابان "ولی عصر" بفروشند

از "یوسف" گم گشته ای که نه! نمی آید

تا کلبه ای که ساکنانش سخت مدهوشند

آخر چگونه راه را پیداکند یوسف؟!

وقتی چراغ کلبه های شهر خاموشند

چون کولیانی خسته از این رفت و آمدها

این جمعه ها تا کی غریب و خانه بر دوشند؟!

تو از صدای گرگ و میش شهرمان انگار

فهمیده ای آوازهای شهر مغشوشند

اما همیشه  ندبه ها دلتنگتان هستند

اما  همیشه ندبه ها در حال چاووشند

پس نه! هنوز این شهر دنبال تو می گردد

هرچند گرم بازی "یادم فراموشند"

 | 
فرات گم شده در جزر و مدّ قامت ها

و رنگ حادثه دارد شب قیامت ها!

بلال های سیاه نگاهشان بستند

نماز خوف و رجا را به قصد قربت ها!!

کنایه در خم ابرو٬ جناس بین دو چشم

که شعر سرزد از آغوش این صناعت ها!

به اصطکاک دو لب در تب اذان انگار

گرفت از لبشان آسمان حرارت ها

چه جام های قنوتی که پر شد از انگور

و تیرها به دهان ریختند شربت ها

و تیر خورد به جام قنوتشان آن وقت

چه جام ها که شکست و شکست حرمت ها

نماز آخر این دشت هم شهید شد و

بریده شد رگ تسبیح و ریخت رکعت ها!!!

 | 
داشت می رفت سراسیمه به دریا بزند

تا مگر نیل گلی بر سر موسی بزند!

نوح باشد بزند کشتی این مشک به آب

تا چنین  نوح از این حادثه ها جا بزند

یوسفی باشد و هی نور که از پیرهنش

آنچنان ماه که چشمان زلیخا بزند!

جرات هیچ پلنگی نرسیده است که دست-

به تن ماه شب چارده ی ما بزند

از لبش علقمه ها آب بنوشند سپس

تشنگی طعنه به سیرابی لبها بزند

مشک آهو شد و آهسته لب چشمه رسید

چشم صیاد به این صید مبادا بزند!

صید لب تشنه حرام است مبادا تیری

آهوی تشنه لب قصه ی ما را بزند

تیر از چله رها شد و چه پایان بدی:

تیر می رفت به اقبال خودش پا بزند!!

 | 

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
چیست ؟ RSS

Powered by BLOGFA.COM